دوباره یه مدتی شد که اینجا نیومدم و خیلی اتفاقی یادش افتادم - اخه میدونید فضای تلگرام جالبتره - و خب...این چندروز به نوبه خودش دوران سختی بوده و هست

دارم سعی میکنم به خودم بگم همه چی خوبه، همه سالمن، هیچ اتفاقی نیفتاده و زندگی طبق معمول جریان داره. آخه میگن باید اینطور فکر کنم تا به درس و کنکورم لطمه نخوره، میگن رقیبات اینجا ازت جلو میزنن و برای اینکه کم نیاری باید همه اینارو نادیده بگیری. چی بگم؟ دارم تلاش میکنم که نادیده بگیرم حتی با وجود اینکه مدتها به نوشته های تار شده جلوی چشمم خیره میشم و به هر قل و زنجیری متوسل میشم تا مغزمو روی اونا متمرکز کنم و باز هم فایده ای نداره. سعی میکنم پوچی ای که مثل بیل مکانیکی درونمو میشکافه و عمیقتر فرو میره رو متوقف کنم و سعی میکنم همون کنکوری ای بشم که همه (از جمله خودم) انتظار دارن...

امروز یکی بهم گفت بخند و تظاهر کن که خوبی، چون باعث میشه کمی بهتر بشی...نمیدونم، ولی خندیدن من نه زمان رو به عقب برمیگردونه و نه رتبه نه چندان جالب چندماه بعدمو بهتر پس بعید میدونم بتونه حالم رو هم بهتر کنه.

اما در هر حال دوباره اینجام، زیر خروارها تست و با درونی تهی، خیره به کتاب ها و پیچیده شده در پتویی که چندان کمکی به سرمای درونم نمیکنه.

باید درس بخونم...باید زندگی کنم...باید...باید...